حكيم ابوالقاسم فردوسى

725

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دل شير دارد تن ژنده پيل * نهنگان بر آرد ز درياى نيل بيامد كنون تا لب هيرمند * ابى جوشن و خود و گرز و كمند بديدار شاه آمدستش نياز * ندانم چه دارد همى با تو راز ز بهمن بر آشفت اسفنديار * ورا بر سر انجمن كرد خوار به دو گفت كز مردم سرفراز * نزيبد كه با زن نشيند براز و گر كودكان را بكارى بزرگ * فرستى نباشد دلير و سترگ تو گردنكشانرا كجا ديده‌اى * كه آواز روباه بشنيده‌اى كه رستم همى پيل جنگى كنى * دل نامور انجمن بشكنى چنين گفت پس با پشوتن براز * كه اين شير رزم آور جنگ ساز جوانى همى سازد از خويشتن * ز سالش همانا نيامد شكن [ رسيدن رستم و اسفنديار با يكديگر ] بفرمود كاسپ سيه زين كنيد * به بالاى او زين زرّين كنيد پس از لشكر نامور صد سوار * برفتند با فرّخ اسفنديار بيامد دمان تا لب هيرمند * بفتراك بر گرد كرده كمند ازين سو خروشى بر آورد رخش * و زان روى اسپ يل تاج بخش چنين تا رسيدند نزديك آب * بديدار هر دو گرفته شتاب تهمتن ز خشك اندر آمد برود * پياده شد و داد يل را درود پس از آفرين گفت كز يك خداى * همى خواستم تا بود رهنماى كه با نامداران بدين جايگاه * چنين تندرست آيد و با سپاه نشينيم يك جاى و پاسخ دهيم * همى در سخن راى فرّخ نهيم چنان دان كه يزدان گواى منست * خرد زين سخن رهنماى منست كه من زين سخنها نجويم فروغ * نگردم بهر كار گرد دروغ كه روى سياوش گر ديدمى * بدين تازه رويى نگرديد مى نمانى همى جز سياوخش را * مران تاج دار جهان بخش را خنك شاه كو چون تو دارد پسر * به بالا و فرّت بنازد پدر خنك شهر ايران كه تخت ترا * پرستند بيدار بخت ترا دژم گردد آن كس كه با تو نبرد * بجويد سرش اندر آيد بگرد همه دشمنان از تو پر بيم باد * دل بد سگالان به دو نيم باد همه ساله بخت تو پيروز باد * شبان سيه بر تو نوروز باد چو بشنيد گفتارش اسفنديار * فرود آمد از بارهء نامدار گو پيل تن را ببر در گرفت * چو خشنود شد آفرين بر گرفت كه يزدان سپاس اى جهان پهلوان * كه ديدم ترا شاد و روشن روان سزاوار باشد ستودن ترا * يلان جهان خاك بودن ترا خنك آنك چون تو پسر باشدش * يكى شاخ بيند كه بر باشدش خنك آنك او را بود چون تو پشت * بود ايمن از روزگار درشت خنك زال كش بگذرد روزگار * بگيتى بماند ترا يادگار بديدم ترا يادم آمد زرير * سپهدار اسپ افگن و نرّه شير